این نیز بگذرد...

روزی به بزرگی گفتم به من جمله ی بگو که در مواقع شادی،ناراحتم کند و در مواقع ناراحتی،شادم کند... او گفت : (( این نیز بگذرد... ))

داستان عشق واقعی, حتما بخونید و نظر بدهید
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦   کلمات کلیدی:

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

 

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.   مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام .

 

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد .  پس او را به شاگردی پذیرفتم.   رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.   رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد .

 

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.   در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."   امّا امیدی نمی‌رفت.   او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.   مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد .  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد .

 

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید .  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود .

 

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".   توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.   خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.   تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

 

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.   رابی به صحنه امد.   لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

 

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.   انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند .

 

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.   گفتم، " هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.   او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.   امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.   می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد ."

 

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.   مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

 

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.   و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد

لطفا نظر خود را بنویسید


 
جزیره ی احساسات
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦   کلمات کلیدی:

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

 

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”


 
یه درس جالب واسه زندگی !
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧   کلمات کلیدی: یه درس جالب واسه زندگی ! ،داستان غول چراغ جادو

 

سلام سلام سلام سلام و ... کلی سلام خدمت همه دوستای گلم

خوبین ؟؟؟!!!!

دلم واستون تنگ شده بود

ببخشید که به خیلی اا دارم با تاخیر میگم ولی عیدتون مبارک !!!

از خدام که بهترینمه میخوام که حسابی حواسش به آدمای گل (و گل های خار دار !!! ) این دنیای عزیز ما باشه

ببخشید که یه مدت نبودم راستش مجبور شدم که واسه درسم به  یه جایی دور از خونه برم و این باعث شد که یه مدت نتونم بیام

خلاصه اینکه الان هستم با آسمونی باطراوت و بارانی ...

این هم یه درس جدید از زندگی به سبک طراوت و باران !

.................................................................

 

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت

سلف قدم می زدند…

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن

چراغ ظاهر میشه…

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!

من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و

هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !

پوووف! منشی ناپدید میشه ...

! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من

من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع

بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…

مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای عزیزم

مخصوصا باران عزیزم که دلم واسش یه ذره شده !قلب

ببخشید که یه مدتی ازم خبری نبود.راستش واسه تحصیل مجبور شدم به یه جایی دور برم و چند روزی طول کشید که بتونم به نت بیام تازه الانم نمی تونم زیاد بمونم ‌!

فقط بگم که حالم خوبه و دلم واستون تنگ شده بخدا !ناراحت

ولی میدونم خیلی ا فراموشم نمی کننقلبنیشخند

راستی همه نظرا  رو خوندم فقط ببخشید که الان وقت جواب دادن نیست‌!چون وقتم داره تموم میشه

واسم نظر بذارید میخونم ولی تا چند روز آینده وقت آپ کردن ندارم

پس !

به امید سلام دوباره به شما

شما رو به خدای مهربونیامون می سپارمبای بای


 
می دونین چرا میگن بچه ننه ؟؟؟!!! نمی گن بچه بابا ؟
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥   کلمات کلیدی: بچه ننه ،چرا میگن بچه ننه ؟ ،چرا نمیگن بچه بابا ؟



مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوکولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من کوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...


***

- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین کوکی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارک ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درک
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام

از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

 


 
فرق بین دوستی زنها و دوستی مردا !!!
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥   کلمات کلیدی: فرق بین دوستی زنها و دوستی مردا !!! ،مرد و زن ،دوستی بین مردا وزنا ،دوستی مرد ون

 

   دوستی بین زنها
یه زن یه شب به خونه نمیاد.

روز بعد به شوهرش میگه که من دیشب خونه ء یکی از دوستام خوابیدم.

شوهر به 10 تا از بهترین دوستای زن تلفن میکنه.

هیچ کدوم از اونها اینو تأیید نمیکنند.

هیچوقت رو دوستی یه زن حساب نکن!


دوستی بین مردها

یه مرد یه شب به خونه نمیاد.

روز بعد به زنش میگه که من دیشب خونه ء یکی از دوستام خوابیدم.

زن به 10 تا از بهترین دوستای شوهرش تلفن میکنه.

هشتتا از اونها تأیید میکنند که شوهر شب گذشته را در خونه ء اونا گذرونده و دو تا از اونا ادعا میکنند که اون هنوز اونجاست!

هیچوقت به حرف یک مرد اعتماد نکنید !!!

 


 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢   کلمات کلیدی:

سلام به تک تک دوستای خوبم

خواستم بگم من یه چندوقتی نمی تونم آپ کنم به دلیل اتفاق جدید زندگیم

ولی هستم نظراتمو ٣ روز در هفته چک میکنم و به همتونم سر میزنم


 
یه اتفاق جالب تو یکی از چت روم ها ! ( صداقت در چت )
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢   کلمات کلیدی: چت روم ،تفریحی ،آشنایی در چت روم ،صداقت در چت

پسر:سلام،خوبی؟ ...مزاحم نیستم؟...
plzدختر: سلام ، خواهش می کنم asl  ؟
 ...
پسر : تهران ، میلاد ، ۲۶ و شما؟...
دختر: تهران ، عسل ، ۲۲....
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! ، اسم مادر بزرگ منم عسل...
دختر: مرسی.! ، شما مجردین؟...
پسر: بله ، شما چی.؟ ...ازدواج کردین؟....
دختر: نه ، منم مجردم ، راستی تحصیلاتتون چیه؟...
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT آمریکا دارم. شما چی؟ ...
دختر: من فارغ التحصیل رشته‌ی گرافیک از دانشگاه سربن فرانسه هستم....
پسر: wow چه عالی.! واقعا از آشناییتون خوشحالم...
دختر:مرسی. منم همین طور ، راستی شما کجای تهران هستین؟...
پسر: من بچه‌ی تجریشم ، شما چی؟...
دختر: ما هم خونمون اونجاس.شما کجای تجریش می شینین؟...
پسر: خیابون دربند ، شما چی؟...
دختر: خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟...
پسر: خیابون دربند خیابون... کوچه.... پلاک... شما چی؟...
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟...
پسر: من؟حسینی.! چطور!؟...
دختر: چی؟ میلاد تویی؟ ...خجالت نمی کشی چت می کنی؟ توکه گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده‌ی خونه رو بدی.! مکانیکی رو ول کردی به امون خدا"نشستی چت می کنی؟...
پسر: اااااعمه ملوک شماین؟... چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!...دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده...آخه می دونین؟...

دختر:: راستش چی؟ حالا آدرس خونه‌ی منو به آدمای توی چت میدی؟... می دونم به فریده چی بگم!...
پسر: عمه جان. ! تو رو خدا نه!. به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکنه! ...عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!...
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم . دیگه اسم فریبرزو نیاریا!...
راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای....
پسر: باشه عمه ملوک! بای


 
← صفحه بعد